در مصاحبه با داوودآبادی:
شرایط هر فرد را باید با حال او مقایسه کرد
۲۶ تیر, ۱۳۹۰ | دیدگاهها ۶ |
حمید داوودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سالهای پیروزی انقلاب، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستمشاهی بود با شروع جنگ از آنجا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه میکرد با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده بالاخره توانست به جبهه اعزام شود.
حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.
نویسندگی در روزنامههای رسمی کشور، مسئولیت صفحه از معراج برگشتگان نشریه «فرهنگ آفرینش»، سردبیری مجله «۱۵ خرداد»، سردبیری مجله «فکه»، انتشار۱۴ کتاب در زمینههای خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس-ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.
اولین کتاب خاطرات او “یاد یاران” بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبرو گشت. کتاب “از معراج برگشتگان” آخرین کتاب خاطرات اوست که به تازگی وارد بازار کتاب شده است.
فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داوودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آنچه در ادامه میخوانید حاصل گفتگوی ما با وی درباره کتاب ” از معراج برگشتگان” و ناگفتههای ایشان از این کتاب است.
- در ابتدا درمورد انگیزهتان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و اینکه نوشتن آن چقدر طول کشید؟
نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگترین عاملی که باعث شد با جزییات ریز به این خاطرات بپردازم این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده میشد برایش ارزش قایل بودم. من به عنوان یک بچه بسیجی نمیرفتم که بجنگم، میرفتم که وظیفهام را انجام دهم. ما جنگ نمیرفتیم، جبهه میرفتیم. یک روز یکنفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام میشد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان،عقبه. ما با بچهها زندگی میکردیم. شاید یکی از علتهای موفقیت کتابم این است که به به روابط آدمها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه خودم میدانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.
شریعتی جملهی زیبایی دارد، میگوید: «آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید کار زینبی کنند وگرنه یزیدیند». یعنی مصطفی کاظمزاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند. آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: «ما رأیت إلا جمیلا». شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم زاده چیزی جز زیبایی میبینید؟ از شهدای این کتاب بدتان میآید یا اینکه احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داوودآبادی این کتاب را نمینوشت و این وظیفه را انجام نمیداد یزیدی بود. خدا را شاهد میگیرم که من امروز را میدیدم. من شاید هنوز هم نمیخواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگهدار، من بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه راه مرگ شلمچه چه گذشت. این همان ورق کاغذ است که میخواهم داد بزنم و بگویم.
- چطور در طول این سالها اسم اشخاص، اسم مکانها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهنتان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مینوشتید؟
بله، نت برداری میکردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشتها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته ها را پیدا کردم دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی میکردم و برایش ارزش قایل بودم.
- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو میکردم ای کاش میشد من هم در این فضا قرار میگرفتم. آنقدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمندهها و دوستیها را زیبا تصویر کرده بودید.
این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به نام “یاد ایام”. حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور “کریستوف بالایی” رییس انجمن دوستی ایران و فرانسه، سمیناری در تهران گذاشتند به نام “سمینار بررسی خاطرهنویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه”. ایشان کتاب “یاد ایام” را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان میگفتند با همین عبارت که «من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگهای دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی اینگونه ندیدهام ». چرا؟ چون کتاب من جنگ نیست جبهه است. شما آدمها را در سختترین شرایط میبینید ولی اصلا سختی نمیفهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک میگویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی میگرفتیم. جنگیدن گوشهای از هدف ما بود نه همهی هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمیبیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض میکردم. کسی تیر میخورد میرفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب میبینید صحنهها زیاد است، هیچ غلوی نشده، کلمهای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.
- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم “یاد یاران” بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب “از معراج برگشتگان” قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دستنوشته آقا بود. انشاالله در چاپ بعدی جبران میشود.
- بیشتر دلتنگ کدامیک از دوستان شهیدتان میشوید؟
مصطفی کاظمزاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «اگر کسی کلمهای به من بیاموزد مرا بندهی خود کرده است». این کلمه، کلمه شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوانها یاد داد. امام روحهای مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه ما قرآن میخوانیم، میشنویم ولی کمتر کسی آن را درک میکند. همه ما«ألم یعلم بأن الله یری» را میگوییم و میدانیم خدا میبیند ولی باورش نمیکنیم.
مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بندهی خود کرد. با وجود اینکه نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید اما یک جاهایی میدیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانوادههای مذهبی زیاد داریم اما به آنها میگویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهبشان هیچ چیز نمیدهند، نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمیکنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمیکنند. اما آدمهایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغههایشان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسوولی بود و در این راه از جانشان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگویشان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.
برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که میشد، بچهها اذان که میگفتند عراقیها شروع میکردند پشت بلندگو ترانههای خوانندههای زمان طاغوت را پخش میکردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. اینکه صدای الله اکبر اینقدر برای دشمن سنگین بود.
- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و اینکه بچههای ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامدهاند و هدف بالاتری هم دارند.
بله، دقیقا. و این بهایی بود که بچههای ما پرداخته بودند برای اینکه صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.
- به نظر میرسد برخی مواقع کمی تند رفتهاید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتابتان به این راحتی اسم اشخاص را بردهاید؟
یک نویسندهی غربی میگوید: « اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی درمورد دیگران هم نمیتوانی بگویی» . در این کتاب بیشتر از آنکه به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را بردهام. جاهاییکه خودم میترسیدم را چرا نمیگویید؟ جاهاییکه پاهایم میلرزید، جایی که روز اول در بیت المقدس در میروم و فرار میکنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و میگفتند بد است، ننویس ترسیدم. میگویند بسیجی است، ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داوودآبادی اینجا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.
- خب قبول کنید یکی از ویژگیهای ایرانیها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت میشوند.
همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمیکردم، شما بقیه را باور نمیکردید. چون میدیدید من دارم از خودم تعریف میکنم و از دیگران بد میگویم. دوم اینکه من در این کتاب قسم خوردم همهی آنچه را که دیدهام بنویسم. حالا میخواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسهای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!
- یک آقای کارگری هست در کتاب فرماندهی گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کردهاید که ایشان ترسو بودند…
مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.
- آخر آقای کارگر الان هستند!
باشند!
- به شما تذکری ندادند؟
ایشان را ندیدم. چه میخواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همهی بچههای گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه میکنید و میبینید داوودآبادی یک بچهای است که یک جاهایی میترسد. من وقتی خودم میترسم نمیآیم مسوولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین میترسیدم و میگفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. اینکه ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آنوقت فرق من با صدام چه میشود؟ بچهی بسیجی را تلف کردم من. بعضیها متاسفانه این نبودند. شاید برایشان پست و مقامی که امروز میگیرند مهمتر بود از خون بچه جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همهی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه میکردند. من اگر یکبار اشتباهی میکردم نباید دفعه بعد این مسوولیت را قبول میکردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمیشد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آنچه دیده بودم مسوولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحهای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.
- من قبل از اینکه کتاب شما را بخوانم از بسیجیها و رزمندهها انسانهایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر میخوردم به خودخواهیها و غرورهای آدمها که باعث یکسری مشکلاتی میشد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
این که شما میگویید یکی از موفقیتهای کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدمهای عادی بودیم. شما هم میتوانید مثل مصطفی کاظمزاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داوودآبادی میشوید! این خواستن را من میخواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچههای تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهایمان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمیدادم شما شک میکردید. میگفتید داوودآبادی چه آرنولدی از خودش درست کرده! آنوقت شما در همهی کتاب فقط داوودآبادی را میدیدید. چون میخواهد از خودش تعریف کند که من اینقدر آرپیجی زدم، اینقدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داوودآبادی را چیز بیارزشی میبینید. جملهای زیبا از امام (ره) است که میفرمایند: « خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقامتان بالا برود که آنموقع شما حیوانید ولی فکر میکنید انسانید». من اگر با این کتاب میخواستم داوودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.
- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
من با فرماندهها رفیق نمیشدم. فرماندهها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را میبینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش میکنم و هنوز هم او را فرمانده خودم میدانم. “حاج محمود امینی فرمانده گردان حمزه”. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف میزند احساس غرور میکنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز اینقدر او برایم قشنگ و دلنشین است. من حاج محمود را فرمانده نمیدیدم، امیر میدیدم. فرمانده دیدن نظامیگری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشگر است نمیتوان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است میکنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.
- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
من با احساساتم زندگی میکنم. قدر لحظه لحظه را میدانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمیخورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را میخورم که من عکسی دارم و دور سفره نشستهایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم الحضور و گوشه سفره خالی است و داریم غذا میخوریم در کاسههای روحی. و این درحالیست که ما امروز در ظروف یکبار مصرف غذا میخوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید همکاسه شوم. عشق میکردم سعید قاشق دهنیاش را در این غذا زده و من دارم از این غذا میخورم. و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچهها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند اینجا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش «ألم یعلم بأن الله یری» بود. شما وقتی خدا را با خود همسفره میبینی مگر میتوانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داوودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوانها را بلند میکنیم میبریم شلمچه که بنشینید اینجا گریه کنید. چرا که خدا اینجا نزدیک است. خدا را در شلمچه میخواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه بر میگردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟
- من هم با شما همعقیدهام. من باید در همین لحظهای که اینجا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
چه بسا وقتی اینجا نشستی خدا به تو نزدیکتر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به درد نمیخورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برندهای. اینجا روی به خدا آوردی برندهای. اینجا شرط است.
- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
من تا بحال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگینامه سیّد حسن نصرالله را دارم کار میکنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه خصوصی با ایشان داشتم. کتاب “از معراج برگشتگان” ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.
- از کتابهای دفاع مقدس و از دیگر نویسندهها چه کتابی را مطالعه کردهاید؟
۶ سالی که مشغول نوشتن کتاب “از معراج برگشتگان” بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتابهای احمد دهقان، داوود امیریان، رضا امیرخانی را خواندهام. از کتاب “ارمیا” ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.
- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
بله. کار اصلیم نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم،اما هیچکارهام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کردهاند از بیت المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام”پارههای پولاد” که بخاطر آن بین ایران و لبنان سفر میکردم و هزینه این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، میرفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مینویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی میروم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب “پارههای پولاد” کل تاریخ عملیات شهادتطلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.
یکبار با سید حسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمیتوانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و برایمان مشکلاتی درست میشود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ میکنیم. کاملترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادتطلبانه، همین کتاب “پارههای پولاد” است. چون همه منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش میدادم کتابها را از آمریکا برایم میفرستادند.
یا کتاب “تفحص” برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوانها عکس بگیرم. با دیدن استخوانها گفتم: من بخاطر این استخوانها هم که شده یک کتاب مینویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا میکنید. کار سفارشی یا کلیشهای یا تکراری نمیکنم.
- نوشتن کتاب “پارههای پولاد” چند سال طول کشید؟
حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه میخواست و البته کارم را هم با دقت انجام میدهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه منطقه را کشیدم. خاک آنجا را در مشتم میگرفتم که مثلا “صلاح قلدون” اینجا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان میرفتیم منطقه، همانجایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف میکرد. در میدان مین راه میرفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار میکشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب “تفحص” را میخوانید روی شما تاثیر میگذارد و تکانتان میدهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوهتان را بخورید و تخیلپردازی کنید، تاثیر نمیگذارد. یا کتاب”پارههای پولاد” کاملترین سند از عملیاتهای استشهادی میشود که سیّد حسن نصرالله هرجا میخواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع میدهد و به من میگوید تو بیشتر از من به مساله اشراف داری.
- و آخرین سوال من درمورد وبلاگتان و فعالیتهای اینترنتی است.
این هم عرصهای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاشمان را میکنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دلنوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.
- وبلاگتان یکمقدار حالت اعتراضی ندارد؟
همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهندهی نظرات خود آدم است. یکجاهایی میخواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام “آنکه فهمید و آنکه نفهمید” و میبینید که چه فریادها و اعتراضاتی میخواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا اینکه من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه میزنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه میکنند، خیلی ناراحت میشوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش “آنکه فهمید و آنکه نفهمید” دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه میکنم. و اساس کارم بر پایهی این آیه از قرآن بود که«هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ/ آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند برابرند؟ /زمر-۹» مثلا دو تا بچه محل را مقایسه میکنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار میکند، پاک میشود و در نهایت هم شهید میشود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمیشود و ادعای خدا و پیغمبری میکند، اما یک شب که میآید جبهه به بهانهی مریضی از جبهه در میرود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان میکند. با همین عکسها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آنکه فهمید این است که شهید میشود و آنکه نفهمید…
- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
شهدا عین نماز میمانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمیشود. اگر نماز نخوانم من ضرر کردهام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر میکنیم. و مواظب باشیم اگر میخواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهدافشان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او «وقتی جنازه مرا تشییع میکنید در آنجا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد». همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواسمان باشد که با شهدا نمیخواهیم به شهدا برسیم، با شهدا میخواهیم به خدا برسیم.
شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر میکردیم جهاد پلهایست. اول جهاد اصغر میکنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همهی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن میفرماید: «إن أکرمکم عندالله أتقیکم» نمیگوید جانباز، نمیگوید سابقهی جبهه… میگوید هرکه تقوایش بیشتر نزد خدا گرامیتر. یعنی شما اگر امروز تقوایتان بیشتر باشد، از داوودآبادی جلو زدهاید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را میدهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته ما غبطه میخورند، میبازند. یکبار طلبهای برای آقا نامه نوشته بود که من میخواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت میبینم. آقا جواب داده بودند حواستان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.
ان شاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
عناوین مرتبط :
- کتاب از معراج برگشتگان
- افتتاح بخش معرفی کتاب حریم یاس با عنوان قاصدک
- ردپای فتنه گران در “پانزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس”
سازنده سایر پست های مرتبط Yet Another Related Posts.
مربوطه به : آخرین عناوین • مقاله و گزارش











ممنون، خیلی طولانی و خسته کننده بود، اگر متن مصاحبه خلاصه تر می بود بهتر بود،
مطالعه مطلب فوق احساس خوبی را در من ایجاد نمود . احساس غریبی که به تناسب فاصله گرفتن از زمان جنگ متاسفانه هر روز کمرنگ تر میشودو اگر نباشند افرادی مثل نگارنده کتاب فوق اذکر شاید تا کنون اثری از آن باقی نمی ماند.امیدوارم این طیف انسان های آزاده و آزاده نویس سلامت و پایدار بوده و بدون احساس خستگی و بدون نگاه به ناجوانمردی های زمانه به عطر افشانی خاطرات دفاع مقدس و بسیجیان و رزمندگان بی ادعای این عرصه بپردازند.ضمنا انصاف نیست که اشاره ای به مصاحبه خوب و انتخاب سوالات مناسب مصاحبه کننده نشود .
با تشکر
ناصر
bchi begam vallla
kheali khub bud
az khundanesh lezzat bordam
ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است!!!
ممنون از مطلبتون…
دیگه الان کمتر کسی پیدا میشه که دنبال نقل خاطرات جبهه و جنگ باشه.ممنون از شما که اجازه نمیدید این حقیقت بزرگ کمرنگ شه…
خوندن این مصاحبه منو یاد کتاب (دا) خاطرات سید زهرا حسینی انداخت…
التماس دعا
سلام
خیلی خیلی عالی بوووووووووووووووووود
ممنوون از مطلب خوبتون واقعا چسبید از نویسنده کتاب دا و من او مصاحبه بذارید لطفا