در مصاحبه با داوودآبادی:

شرایط هر فرد را باید با حال او مقایسه کرد

کدخبر : 5878 

داوود آبادی حمید داوودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سال­های پیروزی انقلاب، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستمشاهی بود با شروع جنگ از آنجا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه می­کرد با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده بالاخره توانست به جبهه اعزام شود.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه از معراج برگشتگان نشریه «فرهنگ آفرینش»، سردبیری مجله «۱۵ خرداد»، سردبیری مجله «فکه»، انتشار۱۴ کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس-ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ‌ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.

اولین کتاب خاطرات او “یاد یاران” بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبرو گشت. کتاب “از معراج برگشتگان” آخرین کتاب خاطرات اوست که به تازگی وارد بازار کتاب شده است.

فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داوودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آنچه در ادامه می­خوانید حاصل گفتگوی ما با وی درباره کتاب ” از معراج برگشتگان” و ناگفته­‌های ایشان از این کتاب است.

 -          در ابتدا درمورد انگیزه‌­تان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و اینکه نوشتن آن چقدر طول کشید؟

 نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگترین عاملی که باعث شد با جزییات ریز به این خاطرات بپردازم این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده می­شد برایش ارزش قایل بودم. من به عنوان یک بچه بسیجی نمی­رفتم که بجنگم، می­رفتم که وظیفه­‌ام را انجام دهم. ما جنگ نمی­رفتیم، جبهه می­رفتیم. یک روز یک­نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام می­شد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان،عقبه. ما با بچه‌­ها زندگی می­کردیم. شاید یکی از علت‌­های موفقیت کتابم این است که به به روابط آدم­ها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفه خودم می­دانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.

شریعتی جمله­‌ی زیبایی دارد، می­گوید: «آنان که رفتند کار حسینی کردند و آن­ها که ماندند باید کار زینبی کنند وگرنه یزیدیند». یعنی مصطفی کاظم­‌زاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند. آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: «ما رأیت إلا جمیلا». شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظم­ زاده چیزی جز زیبایی می­بینید؟ از شهدای این کتاب بدتان می‌­آید یا این­که احساس خوبی نسبت به آن­ها دارید؟ اگر حمید داوودآبادی این کتاب را نمی­نوشت و این وظیفه را انجام نمی­داد یزیدی بود. خدا را شاهد می­گیرم که من امروز را می­دیدم. من شاید هنوز هم نمی­خواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفر­بر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکه تکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگه­دار، من بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سه راه مرگ شلمچه چه گذشت. این همان ورق کاغذ است که می­خواهم داد بزنم و بگویم.

-          چطور در طول این سال­ها اسم اشخاص، اسم مکان­ها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهنتان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم می­نوشتید؟

بله، نت برداری می­کردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشت­ها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر این­ها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشته ها را پیدا کردم دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی می­کردم و برایش ارزش قایل بودم.

-          من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو می­کردم ای کاش می­شد من هم در این فضا قرار می­گرفتم. آنقدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمنده‌­ها و دوستی­‌ها را زیبا تصویر کرده بودید.

این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم به نام “یاد ایام”. حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور “کریستوف بالایی” رییس انجمن دوستی ایران و فرانسه، سمیناری در تهران گذاشتند به نام “سمینار بررسی خاطره‌نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه”. ایشان کتاب “یاد ایام” را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان می­گفتند با همین عبارت که «من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگ­های دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی اینگونه ندیده­‌ام ». چرا؟ چون کتاب من جنگ نیست جبهه است. شما آدم­ها را در سخت­‌ترین شرایط می­بینید ولی اصلا سختی نمی­‌فهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک می­گویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی می­گرفتیم. جنگیدن گوشه­ای از هدف ما بود نه همه­‌ی هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمی­بیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض می­کردم. کسی تیر می­خورد می­رفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب می­بینید صحنه­‌ها زیاد است، هیچ غلوی نشده، کلمه‌­ای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.

-           آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟

 اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم “یاد یاران” بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب “از معراج برگشتگان” قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دست­‌نوشته آقا بود. انشاالله در چاپ بعدی جبران می­شود.

شهید کاظم زاده-          بیشتر دلتنگ کدامیک از دوستان شهیدتان می­شوید؟

 مصطفی کاظم­‌زاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام می­فرمایند: «اگر کسی کلمه­‌ای به من بیاموزد مرا بنده­‌ی خود کرده است». این کلمه، کلمه شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوان­ها یاد داد. امام روح­های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همه ما قرآن میخوانیم، می­شنویم ولی کمتر کسی آن را درک می­کند. همه ما«ألم یعلم بأن الله یری» را می­گوییم و می­دانیم خدا می­بیند ولی باورش نمی­کنیم.

مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بنده­ی خود کرد. با وجود اینکه نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید اما یک جاهایی می­دیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانواده­های مذهبی زیاد داریم اما به آنها می­گویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهبشان هیچ چیز نمی­دهند، نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمی­کنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمی­کنند. اما آدم­­‌هایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغه‌­هایشان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسوولی بود و در این راه از جانشان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگویشان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.

برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که می­شد، بچه‌ها اذان که می­گفتند عراقی­‌ها شروع می­کردند پشت بلندگو ترانه‌­های خواننده‌­های زمان طاغوت را پخش می­کردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. اینکه صدای الله اکبر اینقدر برای دشمن سنگین بود.

-          یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و اینکه بچه­‌های ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامده­‌اند و هدف بالاتری هم دارند.

بله، دقیقا. و این بهایی بود که بچه­‌های ما پرداخته بودند برای اینکه صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.

-          به نظر می­رسد برخی مواقع کمی تند رفته‌­اید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتابتان به این راحتی اسم اشخاص را برده‌­اید؟

 یک نویسنده­‌ی غربی می­گوید: « اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی درمورد دیگران هم نمی­توانی بگویی» . در این کتاب بیشتر از آنکه به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را برده‌­ام. جاهایی­که خودم می­ترسیدم را چرا نمی­گویید؟ جاهایی­که پاهایم می­لرزید، جایی که روز اول در بیت المقدس در می­روم و فرار می­کنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و می­گفتند بد است، ننویس ترسیدم. می­گویند بسیجی است، ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داوودآبادی اینجا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.

-          خب قبول کنید یکی از ویژگی­‌های ایرانی­‌ها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت می­شوند.

 همین است. من که این­ها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمی­کردم، شما بقیه را باور نمی­کردید. چون می­دیدید من دارم از خودم تعریف می­کنم و از دیگران بد می­گویم. دوم اینکه من در این کتاب قسم خوردم همه­ی آنچه را که دیده­ام بنویسم. حالا می­خواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسه‌­ای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!

-          یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده­ی گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کرده­اید که ایشان ترسو بودند…

 مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.

-          آخر آقای کارگر الان هستند!

باشند!

-           به شما تذکری ندادند؟

 ایشان را ندیدم. چه میخواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه­‌ی بچه­‌های گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه می­کنید و می­بینید داوودآبادی یک بچه‌­ای است که یک جاهایی می­ترسد. من وقتی خودم می­ترسم نمی‌­آیم مسوولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین می­ترسیدم و می­گفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. اینکه ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آنوقت فرق من با صدام چه می­شود؟ بچه­‌ی بسیجی را تلف کردم من. بعضی­‌ها متاسفانه این نبودند. شاید برایشان پست و مقامی که امروز می­گیرند مهم­تر بود از خون بچه جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همه­‌ی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آن­ها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه می­کردند. من اگر یک­بار اشتباهی می­کردم نباید دفعه بعد این مسوولیت را قبول می­کردم تا جبران خطا شود و اگر این­ها نوشته نمی­شد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آنچه دیده بودم مسوولیت داشتم. من آن­ها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحه­‌ای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.

-          من قبل از اینکه کتاب شما را بخوانم از بسیجی­‌ها و رزمنده­‌ها انسان­هایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر می­خوردم به خودخواهی­‌ها و غرورهای آدم­ها که باعث یکسری مشکلاتی می­شد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…

این که شما می­گویید یکی از موفقیت­های کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدم­های عادی بودیم. شما هم می­توانید مثل مصطفی کاظم‌­زاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داوودآبادی می­شوید! این خواستن را من می­خواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچه­های تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهایمان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمی­دادم شما شک می­کردید. می­گفتید داوودآبادی چه آرنولدی از خودش درست کرده! آنوقت شما در همه‌­ی کتاب فقط داوودآبادی را می­دیدید. چون می­خواهد از خودش تعریف کند که من اینقدر آرپی‌جی زدم، اینقدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داوودآبادی را چیز بی­‌ارزشی می­بینید. جمله­‌ای زیبا از امام (ره) است که می­فرمایند: « خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقام­تان بالا برود که آن­‌موقع شما حیوانید ولی فکر می­کنید انسانید». من اگر با این کتاب می­خواستم داوودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.

-          کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟

من با فرماند­ه­‌ها رفیق نمی­شدم. فرمانده‌­ها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را می­بینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش می­کنم و هنوز هم او را فرمانده خودم می­دانم. “حاج محمود امینی فرمانده گردان حمزه”. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف می­زند احساس غرور می­کنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز اینقدر او برایم قشنگ و دلنشین است. من حاج محمود را فرمانده نمی­دیدم، امیر می­دیدم. فرمانده دیدن نظامی­گری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. این­ها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشگر است نمی­توان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است می­کنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.

-          شما آدم بسیار احساساتی هستید!

من با احساساتم زندگی می­کنم. قدر لحظه لحظه را می­‌دانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمی­خورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را می­خورم که من عکسی دارم و دور سفره نشسته­‌ایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائم الحضور و گوشه سفره خالی است و داریم غذا می­خوریم در کاسه‌های روحی. و این درحالیست که ما امروز در ظروف یک­بار مصرف غذا می­خوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید هم­کاسه شوم. عشق می­کردم سعید قاشق دهنی­‌اش را در این غذا زده و من دارم از این غذا می­خورم. و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچه­‌ها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشه سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند اینجا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش «ألم یعلم بأن الله یری» بود. شما وقتی خدا را با خود همسفره می­بینی مگر می­توانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داوودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوان­ها را بلند می­کنیم می­بریم شلمچه که بنشینید اینجا گریه کنید. چرا که خدا اینجا نزدیک است. خدا را در شلمچه می­خواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه بر می­گردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟

-          من هم با شما هم‌­عقیده­‌ام. من باید در همین لحظه­‌ای که اینجا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.

چه بسا وقتی اینجا نشستی خدا به تو نزدیکتر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، به درد نمی­خورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برنده­ای. اینجا روی به خدا آوردی برنده­ای. اینجا شرط است.

-           کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟

من تا بحال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگینامه سیّد حسن نصرالله را دارم کار می­کنم که حدود ۶ ساعت مصاحبه خصوصی با ایشان داشتم. کتاب “از معراج برگشتگان” ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی  شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.

-           از کتاب­های دفاع مقدس و از دیگر نویسنده­‌ها چه کتابی را مطالعه کرده­‌اید؟

۶ سالی که مشغول نوشتن کتاب “از معراج برگشتگان” بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتاب­های احمد دهقان، داوود امیریان، رضا امیرخانی را خوانده‌­ام. از کتاب “ارمیا” ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.

-          الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟

بله. کار اصلیم نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم،اما هیچ­کاره‌­ام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کرده­‌اند از بیت المال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام”پاره­‌های پولاد” که بخاطر آن بین ایران و لبنان سفر می­کردم و هزینه این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، می­رفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز می­نویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی می­روم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب “پاره‌­های پولاد” کل تاریخ عملیات شهادت­‌طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.

یک­بار با سید حسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمی­توانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و برایمان مشکلاتی درست می­شود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ می­کنیم. کامل­ترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت­‌طلبانه، همین کتاب “پاره­‌های پولاد” است. چون همه منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش می­دادم کتاب­ها را از آمریکا برایم می­فرستادند.

یا کتاب “تفحص” برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوان­ها عکس بگیرم. با دیدن استخوان­ها گفتم: من بخاطر این استخوان­ها هم که شده یک کتاب می­نویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا می­کنید. کار سفارشی یا کلیشه‌­ای یا تکراری نمی­کنم.

-          نوشتن کتاب “پاره‌­های پولاد” چند سال طول کشید؟

حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه می­خواست و البته کارم را هم با دقت انجام می­دهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشه منطقه را کشیدم. خاک آنجا را در مشتم می­گرفتم که مثلا “صلاح قلدون” اینجا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان می­رفتیم منطقه، همان­جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف می­کرد. در میدان مین راه می­رفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار می­کشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب “تفحص” را می­خوانید روی شما تاثیر می­گذارد و تکانتان می­دهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوه­تان را بخورید و تخیل­پردازی کنید، تاثیر نمی­گذارد. یا کتاب”پاره­‌های پولاد” کامل­ترین سند از عملیات­های استشهادی می­شود که سیّد حسن نصرالله هرجا می­خواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع می­دهد و به من می­گوید تو بیشتر از من به مساله اشراف داری.

-          و آخرین سوال من درمورد وبلاگ­تان و فعالیت­های اینترنتی است.

این هم عرصه­ای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاشمان را می­کنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دلنوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.

-           وبلاگتان یک­مقدار حالت اعتراضی ندارد؟

 همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهنده­‌ی نظرات خود آدم است. یک­جاهایی می­خواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام “آن­که فهمید و آن­که نفهمید” و می­بینید که چه فریادها و اعتراضاتی می­خواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا این­که من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه می­زنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه می­کنند، خیلی ناراحت می­شوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش “آن­که فهمید و آن­که نفهمید” دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه می­کنم. و اساس کارم بر پایه­‌ی این آیه از قرآن بود که«هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ/ آیا کسانی که می­دانند با کسانی که نمی­دانند برابرند؟ /زمر-۹» مثلا دو تا بچه محل را مقایسه می­کنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار می­کند، پاک می­شود و در نهایت هم شهید می­شود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمی­شود و ادعای خدا و پیغمبری می­کند، اما یک شب که می­‌آید جبهه به بهانه‌­ی مریضی از جبهه در می­رود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان می­کند. با همین عکس­ها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آن­که فهمید این است که شهید می­شود و آن­که نفهمید…

-          اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.

شهدا عین نماز می­‌مانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمی­شود. اگر نماز نخوانم من ضرر کرده‌­ام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر می­کنیم. و مواظب باشیم اگر می­خواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهدافشان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او «وقتی جنازه مرا تشییع می­کنید در آنجا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد». همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواسمان باشد که با شهدا نمی­خواهیم به شهدا برسیم، با شهدا می­خواهیم به خدا برسیم.

شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر می­کردیم جهاد پله­ایست. اول جهاد اصغر می­کنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همه­ی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن می­فرماید: «إن أکرمکم عندالله أتقیکم» نمی­گوید جانباز، نمی­گوید سابقه­ی جبهه… می­گوید هرکه تقوایش بیشتر نزد خدا گرامی­تر. یعنی شما اگر امروز تقوایتان بیشتر باشد، از داوودآبادی جلو زده‌­اید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را می­دهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشته ما غبطه می­خورند، می­بازند. یک­بار طلبه‌­ای برای آقا نامه نوشته بود که من می­خواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت می­بینم. آقا جواب داده بودند حواستان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.

ان شاالله که قدر این­ها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.

عناوین مرتبط :

  1. کتاب از معراج برگشتگان
  2. افتتاح بخش معرفی کتاب حریم یاس با عنوان قاصدک
  3. ردپای فتنه گران در “پانزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس”

سازنده سایر پست های مرتبط Yet Another Related Posts.

مربوطه به : آخرین عناوینمقاله و گزارش

کلمات کلیدی: , , , ,

  1. رضا می‌گه:

    ممنون، خیلی طولانی و خسته کننده بود، اگر متن مصاحبه خلاصه تر می بود بهتر بود،

  2. naser می‌گه:

    مطالعه مطلب فوق احساس خوبی را در من ایجاد نمود . احساس غریبی که به تناسب فاصله گرفتن از زمان جنگ متاسفانه هر روز کمرنگ تر میشودو اگر نباشند افرادی مثل نگارنده کتاب فوق اذکر شاید تا کنون اثری از آن باقی نمی ماند.امیدوارم این طیف انسان های آزاده و آزاده نویس سلامت و پایدار بوده و بدون احساس خستگی و بدون نگاه به ناجوانمردی های زمانه به عطر افشانی خاطرات دفاع مقدس و بسیجیان و رزمندگان بی ادعای این عرصه بپردازند.ضمنا انصاف نیست که اشاره ای به مصاحبه خوب و انتخاب سوالات مناسب مصاحبه کننده نشود .
    با تشکر
    ناصر

  3. mahdi می‌گه:

    bchi begam vallla

  4. mahdi می‌گه:

    kheali khub bud
    az khundanesh lezzat bordam

  5. رضا! می‌گه:

    ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است!!!
    ممنون از مطلبتون…
    دیگه الان کمتر کسی پیدا میشه که دنبال نقل خاطرات جبهه و جنگ باشه.ممنون از شما که اجازه نمیدید این حقیقت بزرگ کمرنگ شه…
    خوندن این مصاحبه منو یاد کتاب (دا) خاطرات سید زهرا حسینی انداخت…
    التماس دعا

  6. mehdi می‌گه:

    سلام
    خیلی خیلی عالی بوووووووووووووووووود
    ممنوون از مطلب خوبتون واقعا چسبید از نویسنده کتاب دا و من او مصاحبه بذارید لطفا

دیدگاه شما :