8 مرداد سالروز بزرگداشت فيلسوف شهير «شهاب‌الدين سهروردي»

عطشی دائمی برای دانستن

کدخبر : 732

از همان کودکی که پدر او را به مکتب فرستاد همه وجودش مشتاق آموختن بود.خیلی زود قرآن خواندن را آموخت و شروع به یاد گرفتن اصول و فقه کرد،در کنار این علوم اسلامی،ریاضی و ادیبات عرب و فارسی را هم می‌آموخت.استعداد و هوش سرشارش باعث شده بود که خیلی سریع در علوم مختلف تبحر پیدا کند.هنوز ۱۶ سال بیشتر نداشت که دیگر هیچ استادی در زنجان پیدا نمی شد که بیشتر از او بداند برای همین شهاب‌الدین با اجازه از پدر راهی مراغه شد و در آنجا از استادی مشائی منش فلسفه آموخت.در آنجا هم که به مقام استادی رسید راهی اصفهان شد و بعد بغداد و…

شهاب‌الدین اما بر خلاف روزگارش که علمای حکمت‌دان به نهایت عقل گرایی می‌اندیشیدند،سر پر شوری داشت،به عارفان و شوریدگان درگاه حق نظر داشت و درباره مراتب عرفان بسیار می‌پرسیددوست صمیمی داشت به نام «فخرالدین ماردینی»که او هم فیلسوف بود.ماردینی در توصیف حالات شهاب‌الدین در مقدمه کتابش نوشته بود: «نمی‌دانید که او به چه آتشی می‌سوزد و با چه شعله‌ای می‌درخشد،در عمر خود کسی همانند او چنین شوریده حال ندیدم»

قصه‌های زیبای پدربزرگ

پدربزرگ شهاب‌الدین، جناب «امیرک سهروردی»از بزرگان زنجان و سهرورد بود.پیرمرد آن موقع که دیگر از امیران زنجان نبود و به خاطر کهولت سن خانه نشین شده بود،کارش یک چیز بود، آنهم قصه گویی برای نوه‌ها و نبیره‌ها. شهاب‌الدین اما بین نوه‌ها بیشتر محو آن قصه‌ها می‌شد. قصه‌های پدربزرگ همیشه درباره جوانمردی «پهلوان»‌های سال‌های کهن ایران زمین بود. شهاب‌الدین داستان‌های مردانی را که به فکر یاری رساندن به مردم بی پناه و ستم دیده بودند را خیلی دوست داشت.او دائما به چرایی رفتار مهربانانه و در عین قدرت داشتن آن پهلوانان فکر می‌کرد. به اینکه چه چیزی جز عرفان و عشق به خدای مهربان می‌توانسته آن‌ها را اینگونه پرورش دهد!.

سال‌ها بعد که شهاب‌الدین عالم جوان و متفکری بزرگ شده بود در کتاب «منطق التلویحات»ش نوشت: «در میان پارسیان گروهی بوده‌اند که به حق رهنمون بودند و بدان عمل می‌ورزیدند. ما حکمت شریف آنان که ذوق افلاطون و حکمای پیش از او نیز بدان گواه است را در کتاب موسوم به حکمة الاشراق زنده کرده‌ایم»داستان‌های پدربزرگ برای شهاب‌الدین گنج بود،گنجی که فلسفه اسلامی را از بن بست فیلسوفان مشائی قرن ششم به دنیای حکمت اشراق کشاند.

مسافر وادی حیران

سهروردی از آن آدم‌هایی نبود که فقط به شنیده‌های دور اکتفا کند،خودش باید می‌رفت و می‌آموخت به خاطر همین از بغداد راه به سوی آسیای صغیر کج کرد و برای فهمیدن اصول و باور‌های صوفیان به آنجا رفت. اینطوری مدتی را با صوفیان گذراند و چیز‌های زیادی هم از آن‌ها آموخت.از این مرحله به بعد زندگی او به غیر از دینمداری،ریاضت کشی و روزه داری بسیار و عبادت‌های شبانه،طی طریق عارفانه هم به روش زندگیش اضافه شد. شهاب‌الدین در آن مقطع از زندگیش کتاب‌های «روزی با جماعت صوفیان» و «عقل سرخ» را به زبان فارسی نوشت.حالا دیگر او رسما مکتب فلسفی اش را به دیگران اعلام می‌کرد و به سایر علما می‌گفت که با فکر و اندیشه تنها نمی توان به شناخت جهان و پروردگار عالمیان رسید بلکه باید با ریاضت و طی مراحل عرفان به علاوه تفکر به آن دست پیدا کرد.

کشته راه عشق…

شهاب‌الدین ۳۵ ساله پس از آسیای صغیر راهی شامات شد و بعد از مدتی به شهر «»حلب» رسید. در این شهر علمای بسیاری زندگی می‌کردند و او فکر می‌کرد که در این شهر می‌تواند مکتب اشراقی اش را به ایشان عرضه کند و شاگردان بسیاری پرورش دهد ولی گویا او اشتباه می‌کرد. وقتی علمای حلب دیدند که شهاب‌الدین برای بیان مکتب فلسفی‌اش گاهی از اصطلاحات صوفیان استفاده می‌کند و گاهی هم از اصطلاحات حکمت ایرانی و زرتشتی، اتهام بددینی و فساد عقیده به او وارد کردند و اندکی بعد به فتوای فقهای متعصب حلب در سال ۵۸۷ هجری قمری کشته شد.

انوشه میر‌مرعشی

  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • yahoo_messenger
  • Buzz_Google
  • Balatarin
  • Cloob
  • Google Bookmarks
  • FriendFeed

مربوطه به : فرهنگی- هنریمتفرقه

RSS

دیدگاه شما :