پروفسور آنماري شيمل/ترجمه دكترفريده مهدوي دامغاني
زنان قرآنی درآینه ادبیات
۱۲ تیر, ۱۳۸۹ | دیدگاهها ۰ |
در قرآن مجید، اغلب درباره زنان مومن و با ایمان سخن گفته شده است. از آنها، همزمان که از مردان مومن و با ایمان سخن گفته اند، یاد شده و موظف بودند از یک رشته وظایف مذهبی مانند مردان پیروی کنند. تنها چهره منفیی که ظاهر می شود، مربوط به زن ابولهب در سوره مبارکه لهب است. ابولهب سرسخت ترین دشمن رسول اکرم(ص) بود و به عنوان «هیزمکش» معروف است. او طنابی بر گردن دارد و به نشانه نمونهای از انسانهای بی ایمانی است که به لعن و نفرین ابدی گرفتار شدهاند.
در مقایسه با آنچه در عربستان پیش از اسلام وجود داشت، موقعیت اجتماعی زن با نزول قرآن مجید به طرز چشمگیری تغییر یافت و بهبود گرفت. پس از نزول این کتاب آسمانی، زن مجاز شد ثروت شخصی خود را (که به شکل جهیزیه یا ثروتی بود که در طول زندگی زناشویی به دست آورده بود) برای خود نگاه دارد و به رسیدگی آن به هر شکلی که دوست داشت، بپردازد. او همچنین حق ارث بردن را نیز یافت؛ چیزی که تا پیش از ظهور اسلام، امری غیرممکن و غیرقابل تصور بود.
کمی بعد، اجازه اختیار کردن چهار همسر شرعی (در سوره مبارکه نساء، آیه ۳) به عنوان چهار طبیعت تعبیر و تفسیر شد. البته لازم به گفتن است که اختیار کردن چند همسر در بین مسلمانان، آنقدرها هم که تصور می شود، رایج و متداول نیست. فرمانی که در قرآن نازل شده، و درباره داشتن رفتاری عادلانه نسبت به همسران شرعی است، موجب گردید تا بسیاری از تجددگرایان، داشتن تنها یک همسر را به عنوان وضعیتی ایدهآل اعلام نمایند. در واقع حتی اگر هر زنی به صورت عادلانه و به طور یکسان با سایر زنها ثروت و مال دریافت کند، شوهر چگونه میتواند به همان اندازه، نسبت به هر یک از همسران خود، احساسی یکسان داشته باشد؟!
اجازه شرعی برای تنبیه (مجازات) کـــردن یـــک همسر که از نافرمانی همسر نشات میگیرد، با فرمایشی از حضرت رسول اکرم(ص) که رفتاری محبت آمیز و ملایم نسبت به زنان را به مردان مسلمان توصیه میکند، از شدت خود می کاهد: «بهترین شما کسی است که بهترین رفتار را با همسر خود داشته باشد.»
سوره مبارکه بقره آیه ۱۸۷ که اغلب اوقات نادیده انگاشته میشود، و یا به شکل نادرستی تفسیر میگردد، با وضوح کامل از روابط عمیقی که میان زن و شوهر وجود دارد سخن میگوید: «آنها لباس شما هستند، و شما لباس آنها (هر دو زینت هم و سبب حفظ یکدیگرید)…» و به راستی در سنت مذهبی، لباس به نشانه ALTEREGO یا همان روح همزاد است؛ یعنی نزدیکترین چیزی که به انسان وابسته باشد.
در قرآن مجید فقط یک بانوی بزرگوار است که نامش ذکر می شود: مریم. حضرت مریم عذرا، مادر عیسی مسیح علیه السلام که در آیین اسلام بسیار مورد احترام و تجلیل و اخلاص و ارادت است. به خاطر او بود که درخت نخلی خشکیده، خرماهایی بسیار شیرین بار آورد؛ آن هنگام که مریم در اوج درد زایمان، خود را به تنه آن تکیه داد، و نوزادی که تازه به جهان قدم می نهاد، به بیگناهی و معصومیت مادر خود شهادت داد (سوره مبارکه مریم، آیههای ۳۳-۳۰-۲۴). او به نشانه روحی آرام و ساکت، و نمادی از اخلاص و فداکاری، و به راستی لایق این است که تحقیقات بیشتری در این زمینه در مورد ایشان صورت بگیرد.
البته با تعدادی شخصیتهای زنانه دیگر هم در قرآن مجید مواجه می شویم: گاهی از اوقات، آنها به وسیله ایمان و اعتقادات عامیانه، صاحب نامی شدند و داستان زندگیشان از رنگ و بوی خاصی برخوردار گردید. بدینسان، این زنان می توانستند به عنوان نمونههایی برای زنان دیگر به شمار روند (مانند کتاب «زینه الفرادیس» اثر ثنوی به گونهای که هر زنی که در قرآن مجید از او نام برده شده است، با توضیحاتی بسیار دقیق و جالب، به عنوان الگو برای خواننده جوانی که از جنس ضعیف است، معرفی می شود). بدیهی است که نخستین زن، کسی جز حضرت حوا نیست. زنی که بر اساس حدیث، از پهلوی حضرت آدم به وجود آمد.
آیین اسلام که دکترین «گناه اولیه» را نادیده می گیرد، به گونهای است که در هیچ کجای قرآن مجید، هیچ نشانهای مبنی بر اینکه حوا، مسبب اصلی و واقعی سقوط آدم بوده است، وجود ندارد. در «داستانهای انبیا» که داستانسرایان و واعظان معروفی در طی قرون، به شاخ و برگ دادن آن بیش از پیش پرداختند، حضرت حوا، از جایگاه بسیار مهمی برخوردار است.
زن در عرفان و تصوف اسلامی
در خبر آمده است که خداوند متعال خطاب به حضرت آدم فرمود:«به خاطر تو، خدمتگزارم حوا را با لطف و رحمت الهی معطر ساختم، ای آدم! هیچ لطف و رحمتی بهتر از همسری پارسا و متقی نیست!» در افسانهها، ازدواج این زوج اولیه، با تمام شکوه توصیف شده، و همه چیز مانند جشنی مجلل و زیبا به نظر می رسد؛ بدینسان، فرشتگان الهی بارانی از زر و سیم از بهشت بر سر آنها فرومیریزند. اما هنگامی که آنها غرق در تماشای مار کوچکی می شوند که به وسیله طاووس به آن باغ زیبا آورده می شود، به میوه ممنوع دست می زنند (که در اغلب اوقات، به شکل یک شاخه گندم نمایان می شود) و در آن لحظه است که بر برهنگی خود واقف می شوند… در این قسمت از داستان، راویان بر سبکسری حوا تأکید دارند. در قسمتهایی بسیار رقتانگیز، حوا از خداوند متعال سؤال میکند که در چه چیز گناهکار بوده و مجازاتش چه خواهد بود؟ خداوند میفرماید:«در عقل، دین، گواهی دادن و ارث بردن، همواره ناقص خواهی بود!»
بدیهی است که این مطالب، زاییده تخیلات سازندگان این داستانهاست که نکاتی را از فرامین قرآنی به عاریت گرفتهاند: برای شهادت دادن، به جای یک مرد، به دو زن نیاز است (سوره مبارکه بقره، آیه ۲۸۲)، دختران خانواده هم کمتر از پسران ارث دریافت میکنند (سوره نساء، آیه۱۱). این در مورد مجازات الهی نیز صدق میکند: «تو در طول زندگی، همواره اسیر خواهی ماند.» که از فرایافت انزوای زن پدید آمده که با مرور زمان، از شدت بیشتری برخوردار شده است.
براساس اظهارات کسائی،حوا این جمله را نیز شنید که: «دیگر مجاز نخواهی بود در ارزشمندترین کاری که در زندگی وجود دارد، یعنی شرکت در نماز جماعت روز جمعه شرکت کنی!» حال آنکه این نکته نیز هرگز در قرآن مجید و در مراسم پیشینیان وجود نداشته است! او همچنین نباید سلام کند (که برای این نیز، چیزی در قرآن ذکر نشده است و هیچ نوع منعی وجود ندارد). به همان اندازه، مجازاتهای زن در این خواهد بود که باید عادت ماهیانه، بارداری، و اینکه هرگز «هیچ زنی، پیامبر یا خرمندی فرزانه نخواهد شد» را تحمل کند!
این نشان میدهد که تا چه اندازه افکار و اندیشههایی تا به امروز وجود دارد که هیچ ارتباطی به فرامین قرآنی ندارند و بیشتر روی تعبیر و تفسیر «تخیلی» و عامیانه مردم صورت گرفته است…
بدینسان، حوا از خطایی که کرده بود، سخت پشیمان شد و مورد بخشایش پروردگار قرار گرفت؛ اما پس از آنکه از بهشت رانده شدند، آدم و حوا از یکدیگر جدا گردیدند و بر اساس افسانه های قدیمی، پس از مدتها، همدیگر را نزدیک مکه بازیافتند. در آنجا جبرئیل، مناسک مربوط به حج را به حضرت آدم آموخت. حضرت آدم خود را بر فراز صفا یافت، درحالی که حوا در ارتفاعات مروه حضور داشت. آنها ناگهان یکدیگر را در دشت عرفات بازشناختند…
دومین همسر حضرت ابراهیم(ع)، هاجر نیز به مراسم حج مربوط است: او هفت بار بین مروه و صفا دوید تا آبی برای اسماعیل، پسر خردسال و دلبند خود که بسیار تشنه بود، بیابد. سرانجام آب چشمه زمزم از زمین جوشید. این روایت موجب شد تا زائران خانه خدا، هفت بار طواف کنند.
در سنت عامیانه، دختر نمرود هم وجود دارد. او کسی بود که حضرت ابراهیم را در میان آتش افکند؛ در روایت آمده است که این دوشیزه که تحت تأثیر ایمان قوی ابراهیم قرار گرفت، مانند او به داخل شعلههای آتش افکنده شد و مانند آن پیامبر، سالم از میان شعله ها بیرون آمد.
ما همچنین با همسر بسیار مؤمن فرعون مواجه می شویم: همان که موسای کودک را نجات بخشید، و مفسران نام «آسیه» را به او دادهاند. این بانوی پارسا، به عنوان مظهر زنی متقی و باایمان معروف شده است؛ زیرا پیامبر آینده را از آب گرفت و مورد حمایت خود قرارداد. او این کار را علیرغم احتیاطهایی که شوهر مقتدرش دستور داده بود همه رعایت کنند، به انجام رساند، و به خاطر همین کار، به او اجازه داده شد وارد بهشت شود… این بانو، برای برخی از مردم، مظهر «زن کامل» است، و به همراه حضرت مریم، حضرت خدیجه و حضرت فاطمه زهرا علیهمالسلام از همه حوریان بهشتی، زیباترند.
در ادبیات بعدی، بلقیس اغلب به عنوان مظهر فرمانروایی توانگر و عاقل ظاهر میشود که بارها و بارها در اشعار گوناگون از او نام برده شده است. خاقانی با ستایش از همسر و خواهر حامی بزرگوار خود: شروانشاه، این دوبانو را به بلقیس تشبیه میکند. این شاعر ایرانی، همواره از زنان سرشناس تاریخ یاری میگرفت و بانوان مورد نظر خود را به آنان تشبیه مینمود. او از مریم عذرا(ع)، رابعه عارف و حتی زبیده ـ همسر هارونالرشیدـ برای این کارها استفاده میکرد. ظاهراً این زنان، همواره از قدرت روحی بیشتری از مردان برخوردار بودند!
در کتاب «ترجمان الاشواق» که دیوان اشعار عاشقانه ابن عربی به شیوهای عارفانه است، کاخ معشوق چنان خارقالعاده و زیباست «که گویی بلقیس تخت خود را در آنجا نهاده بود…» و زنان زیبای درباری مانند: «طاووسهایی با نگاهی نافذ و دلکش و قدرتی بالا…» توصیف می شوند، به گونهای که: «هر یک از آنان بلقیسی است که بر تخت مرصع خود جلوس کرده است…» بدیهی است که گهگاه تخت بلقیس و کنایات دیگری از این ملکه مقتدر در اشعار و نوشتههای ستایشآمیز نویسندگان اسلامی وجود دارد؛ گاه نیز می توان تصویر او را در مینیاتورهایی زیبا مشاهده نمود که برروی تخت خود نشسته است و هدهد نیز نامه سلیمان(ع) را برروی تخت او می افکند. اما به نظر تا حدودی عجیب میرسد که عشق میان سلیمان که با زبان همه حیوانات آشنایی داشت، و بلقیس، هیچ داستان شاعرانه ای را (مانند بسیاری دیگر از افسانههای باستانی) در ذهن و اندیشه لطیف شاعران و نویسندگان ایران زمین پدید نیاورد! شاید از نگاه شاعران ایرانی، عامل «تراژدی» که نکتهای بسیار مهم در افسانههای حماسی محسوب میشود، در این افسانه کم است.
در دوازدهمین سوره قرآن مجید، زندگی یوسف و جدایی او از پدرش یعقوب و خیانت برادرانش نقل شده است. در این داستان، از افتادن یوسف به قعر چاه و فروخته شدنش به عنوان غلام در مصر، و اینکه چگونه همسر کـــارفــرمایش دل در گرو عشق او می بازد، تعریف شده است. زلیخا (همسر پوتیفار)، به دلیل عشقی که به یوسف دارد، مورد سرزنش و ملامت همگان قرار می گیرد. از این رو، همه دوستانش را دعوت میکند. هنگامی که یوسف وارد تالار مهمانی میشود. همه نگاهها به او خیره می ماند و همه چنان مسحور زیبایی او می گردند که به جای بریدن میوههایی که در پیش روی خود دارند، انگشتان خود را می برند بدون آنکه کوچکترین دردی در وجود خویش احساس نمایند…
این داستان ادامه مییابد، و از نقش یوسف در زندان سخن می گوید و اینکه چگونه از هنر تعبیر کردن رؤیا آگاه بود…سپس از به قدرت رسیدن یوسف و نجات سرزمین مصر از قحطی سخن می گوید، و اینکه چگونه موفق شد به برادرانش که از کنعان آمده بودند، گندم بفروشد. سرانجام یعقوب که از جدایی یوسف نابینا شده بود، با استشمام بوی پیراهن یوسف، و مالیدن آن برروی صورت خود، بینایی خود را دوباره بازمییابد. ادبیات بعدی، این داستان را از نو برگزید و برخی از صحنههای این داستان قرآنی را تشدید بخشید، به گونهای که زلیخا که یکی از شخصیتهای نه چندان مهم این داستان به شمار میرفت، به عنوان شخصیت اصلی برگزیده میشود.
بدیهی است که مفسران قرآن مجید با این موضوع، با احساسات قلبی عمیقی برخورد میکردند. عرفایی همچون خواجه عبدالله انصاری و میبدی، نوشتههای زیادی را به داستان یوسف اختصاص دادهاند. می توان گمان برد که این موضوع از همان آغاز کار، مورد توجه شاعران ایران زمین قرار گرفت.
«اته» خاطرنشان می سازد که از پیش از اواخر هزاره اول، ابوالمؤید بلخی داستانی حماسی و بسیار زیبا درباره این زوج معروف قرآنی به رشته تحریر درآورده بود. در طول قرون بعدی، نوشتههای بیشمار دیگری به تبعیت از این نسخه اول، خلق شدند. اته تنی چند از این نویسندگان را نام میبرد: شوکت بخاری، عمق بخارایی، ناظم هروی و رکنالدین هروی…
در سرزمین هندوستان، شعرا پس از آنکه جامی هراتی شکل کلاسیک آن را به وی بخشید، با شور و اشتیاق خاصی به بررسی این موضوع داستانی پرداختند. نوشته جامی در سال ۱۸۲۴میلادی به دست وینسنز ون روزنوایگ ـ شوانو به زبان آلمانی ترجمه شد. مورخ و خطاط معروفی که در دربار اکبرشاه خدمت میکرد، و میر معصوم نامی نام داشت (که در سال ۱۶۰۵م درگذشت)، یکی از نویسندگان از بین چندین نویسنده بود که این موضوع را به صورت منظومهای به زبان فارسی تعریف کرد. تعدادی هم نوشتههای منثور در ادبیات فارسی، ترکی و هندی وجود دارد. در همه این نوشته ها، ازدواج یوسف و زلیخا، با جزئیات بسیار دقیقی نقل شده است. ما حتی داستانی از این زوج قرآنی در اختیار داریم که به زبان کشمیری نوشته شده است. در قرن پانزدهم میلادی، شاعری بنگالی به نام محمد صغیر یوسف و زلیخایی به سبک خود نوشت. در قرن هفدهم میلادی، در ادبیات دخنی اردو در کاخهای جنوب هند، چندین نوشته شاعرانه از همین داستان خلق شدند که می توان از نوشته شاعر معروف دربار محمدعادل شاه بیجاپور: ملک خشنود سخن گفت. در شعر هاشم که در اواخر قرن هفدهم میلادی نوشته است، زلیخا به زبان محلی زنان اردو سخن میگوید، و شاعری از اهالی گوجارات: میرعلی امنی، به نوشته مفسیری: «زلیخا را با لباس مخصوص بانوان آبرومند آن منطقه، ملبس نمود…»به سختی میتوان شمار داستانهایی را که بعدها در مناطق شرقی درباره یوسف و زلیخا نوشته شده است، تخمین زد. بدیهی است که این موضوع جالب در میان عثمانیها نیز مورد استفاده قرار گرفت. پسر آق شمس الدین، که راهنمای معنوی و همدل و همسخن سلطان محمد فاتح بود، شاعری به نام حمدی بود که در سال ۱۵۰۳م درگذشت. او یکی از زیباترین داستانهای مربوط به این موضوع را تحت عنوان «شکوه زلیخا» به رشته تحریر درآورد.
از همان روز «آری گفتن»،
که تخم رنج و محنت، عشق را تضعیف کرد،
سیراب از آبی به نام درد، عشق پرورشم داد،
و آن هنگام که درد، خرمن هایم را درو کرد،
همان دم خرمن ها، عشق را به باد هدیه دادند…
از زمانی که قلبم به رنج یار عادت یافت،
عشق، دوستان عزیزم را از من دور کرد.
حتی سلامت نیز هیچ نجاتی برایم به ارمغان نمی آورد،
از زمانی که عشق در آغوشم کشید،
و دست ملامت به نشانه خوشامد بالا رفت،
در دیدگانم، هیچ نشانهای از خواب نیست،
بلکه پوشیده از اشک است: ندانم سرانجام عشق،
به کجا رهنمودم خواهد کرد!
برخی از موضوعات موجود در داستان یوسف و زلیخا، به طور منظم در هر نوشتهای ظاهر می شود، و گاه اتفاق می افتد که تا حدودی دستخوش تغییر میگردد. این موضوع نه تنها در داستانهای حماسی، بلکه در قالب مجازی و استعارههایی بیشمار در غزلیات عاشقانه نیز ظاهر میشود.
یکی از این موضوعات، به فروش رفتن یوسف، غلام جوان و زیبا در بازار بردهفروشان است: هنگامی که مردم با اشتیاق به جلو میآیند تا پیشنهاد خریدن یوسف را بدهند، زنی پیر و تهیدست از راه میرسد که قصد دارد یوسف را بخرد. این پیرزن سالخورده، به نشانه اندیشههای متعالی شده و شایستهای است که حتی اگر به هدف نهایی نرسند، باز هم از ارزش خاصی برخوردار هستند.
توصیف دقیق این صحنه، از داستان زیبای جامی برای ما به ارث رسیده است. نقل کرده اند که بیش از چهارصد سال پیش از جامی، یکی از سلاطین سلسله غزنوی: سلطان مسعود (که از سال ۱۰۳۰ تا ۱۰۴۱م سلطنت کرد)، یکی از کاخهای خود را با انواع تصاویر عاشقانه تزئین کرد؛ یعنی درست در نقطه ای که جامی نیز در آن حضور داشت. تقریباً می توان اذعان داشت که این سلطان، با کار عجیب خود، نکتهای را در ضمیر ناخودآگاه اهالی هرات جای داده بود، به طوری که جامی نیز به طور طبیعی آن موضوع را به یاد آورد و در داستان خود گنجاند…
بدیهی است که سرودة زیبای جامی از قرن شانزدهم میلادی به بعد، نگارگران بیشماری را الهام بخشید: آن کاخ زیبا، با گوشه و کنارهای بی شمار خود، با پلکانهایی که به سختی می توان از آنها صعود کرد، و بالاخره یوسف جوان و زیبا که سعی دارد با بالا رفتن از آنها، از زلیخا بگریزد، بارها و بارها به تصویر کشیده شده است. زلیخا در این تصاویر، زنی بی اندازه زیبا و طناز، در پیراهنی سرخ نمایان می شود. به همان نسبت، یوسف در جامهای سبز که رنگ پیامبران و قدیسان و صالحان بهشتی است، نمایان میشود. یکی از جنبه های جالب توجه موجود در این صحنه عاشقانه، رفتار زلیخاست که بر اساس سنت، بتپرست بود و بت موردنظرش را در گوشهای از اتاق نهاده بود. او این مجسمه را در زیر پارچهای مخفی میسازد تا در زمانی که قصد فریفتن یوسف را دارد، تحت تأثیرش قرار نگیرد!
شاعران میدانند که این عشق بود که حجاب عفت را از وجود زلیخا برکند: «عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را» آن گونه که در اشعار حافظ آمده است… بدینسان، زلیخا به عنوان نمادی از همه کسانی که رنج میکشند (آن هم به این دلیل که دستخوش خواستهای بسیار شدید و دست نیافتنی هستند) محسوب می شود، و در نهایت به عنوان نمونهای نمایان میگردد که حاضر است همه چیزش را به خاطر عشقی که به محبوب دارد، تحمل کند: «همه به جامه دریده یوسف چشم می دوختند، اما چه کسی به دل دردمند و رنجیده زلیخا نظر افکند؟» این سوالی است که آزاد بلگرامی در اواسط قرن هجدهم میلادی از خوانندگان خود در هند پرسید.
کسی که در گذشته، زنی بس زیبا و دلفریب بود، در رنج و اندوه شدید پیر شد و اکنون کنار راهی مینشست تا شاید بار دگر چشمش به یوسف بیفتد. حال آنکه یوسف، به هیچ وجه مایل نبود چیزی درباره او بشنود! زلیخا یعقوبوار، از گریستن بسیار، بیناییاش را از دست داد و تنها در آرزوی استشمام بوی عطری است که از وجود یوسف ساطع میشود. هجویری مینویسد: «از آنجا که زلیخا، به خاطر عشق بیپایانی که نسبت به یوسف در دل داشت، حاضر به مردن بود، چشمانش تنها زمانی از هم گشوده شد که به یوسف پیوست…» در واقع، تنها اندیشه یوسف بود که این زن را به زیستن ترغیب می کرد: او تنها به نام محبوب خود می اندیشید، آن گونه که روح همواره موظف است به محبوب الهی خود بیندیشد و بس…
بدینسان، واقعهای روی داد که ابن عربی در «فتوحات مکیه» نقل کرده است: گفته میشود که زلیخا مورد اصابت تیری قرار گرفت و هنگامی که خونش بر زمین جاری شد، «یوسف… یوسف…» بر زمین نقش بست؛ زیرا پیوسته این نام را تکرار کرده بود، و آن نام اینک همچون خون، در رگهای او جاری شده بود! همچنان که شایع بود خون یکی از نخستین صوفیان پس از آنکه مجروح شد و از بدنش خارج گردید، پیوسته نام «الله…» را بر خاک می نوشت. با این حال، برای ابن عربی، داستان زلیخا به عنوان توضیحی محسوب میشد تا درباره خون حلاج که نام خدا را پیوسته با خود مینگاشت، سخنی بیان کند. باری، سرانجام پس از مدتی طولانی که به انتظار و ناامیدی سپری می شود، وفاداری تزلزل ناپذیر زلیخا پاداش خود را دریافت میکند.
سنایی به خوانندگان خود توصیه میکند که همچون زلیخا، صبور و بردبار باشند، و از این موضوع بارها و بارها در آثارش استفاده میکند. او نیز به خوبی میدانست که نزدیک شدن به محبوب، قدرت جوان کردن عاشق را داراست: «آن هنگام که درد و شهوات پست، روح تو را پیر و فرسوده کرده باشد، در آن هنگام باید روح خود را جوان سازی؛ مانند زلیخا که در انتظار دوست نشست.»
عطار که به نسل بعدی شاعران عارف تعلق داشت، این جوان شدنی آنی را به شیوهای دراماتیک و بسیار رقتآور، در «الهی نامه» به تصویر می کشد:
مگر یک روز میشد یوسف پاک
زلیخا را نشسته دید بر خاک
شده پوشیده از چشمش جهانی
ولی پوشیده چشم خاکدانی
به بیماری و درویشی گرفتار
ز صدگونه به بیخویشی گرفتار…
بدینسان زلیخا، مظهر «نفس» شد که در سوره مبارکه یوسف میگوید: «نفس پیوسته به بدیها فرمان میدهد»، لیکن با نبردی باطنی و پیوسته، و نیز با رنج و درد، میتواند پالایش شود تا دوباره به سوی پروردگار عالم بازگردد و به «نفسی مطمئنه» مبدل گردد.
مربوطه به : مذهبی










