آيت‌الله سيد محمد خامنه‌اي

روح هنر اسلامی

کدخبر : 553 

درباره هنر، به طور عموم، و درباره یکی از شاخه‌های آن به نام «هنر دینی»، به طور خاص، تعریف‌ها و بحث‌های فراوان و گوناگونی شده است؛ از زمان باستان تا حال، و از ایران تا یونان و ملل دیگر. تعریف من از هنر این است: «تجسم دادن رمزگونه رازها و زیبایی‌های طبیعت و جهان غیب.» زیرا یکی از عناصر اصلی هنر تجسم بخشیدن و حسی کردن رمزگونه زیبایی‌ها و رازهای جهان است؛ جهان آشکار و جهان غیب. و عنصر دیگر همان رازهاست؛ یعنی پنهان بودن موضوع آن از دیدگاه عامه مردم. پس باید رازی در پس پرده و دور از چشم مردم عادی وجود داشته باشد و رمزی که هنرمند با آن نهان راز را برملا سازد و پیامی که آن را بیان نماید.

هنر گاهی در تعریف از آن با «مهارت» اشتباه و یکی می‌شود، پس هنر را نباید آنقدر وسیع گرفت که شامل هرگونه مهارتی بشود، هنر با مهارت کاملاً متفاوت است. بسیاری از کارها و چیزها شگفت‌آور و غریب است؛ ولی هرچند که انجام آن از هر کس ساخته نباشد، باز هنر نیست و در زمره هنر درنمی‌آید و محدود ساختن هنر به شش یا هفت شاخه معنایی دارد. از طرفی هنر را نباید ساخته و پرداخته عادت و تکرار دانست و روح آن را از آن گرفت. هنر از علم و فن نیز جداست؛ هنر جوهره‌ای دارد که باید به دنبال شناخت آن رفت و درباره آن بحث کرد و عناصر معنوی و حقیقی آن را یافت.

یکی از ویژگی‌های علم این است که قوانین طبیعت را به صورت کلی و عام بیان می‌کند. دیگر آنکه آموختنی و قابل انتقال از یکی به دیگری است. همچنین با تجربه و حواس ظاهر و روابط اشیا سر و کار دارد نه زیبایی آنها. اما هنر در نقطه مقابل آن است؛ یعنی عام و همگانی نیست، بلکه کاملاً شخصی و مربوط به شخص دریافت‌کننده است و برداشتی است که براساس داده‌های حسی و خارجی نیست، بلکه امری درونی و شهودی است.

هنر نیازمند هیچ‌گونه مقدمات علمی نیست. در اینجا می‌خواهم شأن هنر را از این هم بالاتر ببرم و بگویم که دریافت هنرمند، نوعی علم حضوری است. می‌دانید که در فلسفه، دریافت و آگاهی را به دو دسته تقسیم کرده‌اند: یک دسته «علم حصولی» نامیده می‌شود؛ زیرا از راه حواس پنجگانه به ذهن وارد می‌گردد، دسته دیگر «علم حضوری» نام دارد؛ زیرا نیازمند ابزاری برای ادراک چیزها نیست، بلکه بی‌واسطه آن امور را می‌فهمد و درک می‌کند، این علم برای هر کس میسر نیست.

علم برپایه حصول و تحصیل است، ولی هنر برپایه مشاهده قلبی و حضور یا کشف بنا شده و تحصیل بردار هم نیست. درک هنری به حواس و استدلال محتاج نیست به اندام کاری ندارد. هنرمند درک خود را به روش‌های خاصی به دیگران انتقال می‌دهد، و برداشت دو هنرمند با هم شباهتی ندارد. مدنظر هنرمند «زیبا»یی‌هاست و کارش زیبایی‌شناسی است و این موهبتی و اشراقی است و برای هر کس به دست آمدنی نمی‌باشد. میان هنر با فن و صنعت نیز فرق‌هاست؛ زیرا فن دنباله‌رو علم و اجرای عملی و پیاده‌سازی آن است. و مهمتر از همه در هنر «پیام» وجود دارد و هنرمند واقعی کسی است که آن را از ماورای ادراک عام بشری دریافت کند و با زبان خاص رمزگونه خود آن به دیگران برساند.

به نظر من هنر قدسی و هنر دینی دو امر جدا نیست، بلکه هر هنر دینی یک هنر قدسی است؛زیرا دین در تعریف اسلامی با تعریف‌های جامعه‌شناختی جهان امروز بسیار فرق دارد . به نظر ما دین عبارت است از قوانین مکتوب و برداشت‌های متناسب با زندگی سعادتمندانه انسان از طبیعت بزرگ و قوانین فیزیکی آن، یعنی انسان موجودی است طبیعی و جزیی از طبیعت پهناور، و برای زندگی در این طبیعت باید قوانین آن را بشناسد و از آن آگاه باشد. وحی و کتاب‌های آسمانی عبارتند از به کتابت درآوردن و تدوین کردن این قوانین و به تعبیر فلاسفه و دانشمندان ما، وحی تبدیل قانون «تکوین» به «تشریع» است و قرآن و کتاب‌های آسمانی همین نقش را داشته‌اند.

اساساً دین مجموعه اندیشه و روش اندیشیدن و عمل کردن و زندگی با مردم است و برای انسان خلق شده و واقعیتی است که انسان همواره در یک سوی آن قرار گرفته است. هر دینی به خدا و آفریدگار جهان مربوط می‌شود و دارای قداست است. معمولاً در غرب هنر دینی به هنرهایی مانند نقاشی و مجسمه‌سازی گفته می‌شود که در کلیساها و معابد و مانند اینها به کار رفته باشد. از طرفی دین در غرب بیشتر از دید جامعه‌شناسی نگریسته می‌شود و آن را همان عواطف معنوی مردم می‌دانند؛ چه «معبود» آنان واقعی و حقیقی باشد و چه فرضی و خیالی. از این‌رو می‌توان صدها دین گوناگون را در کنار هم فرض کرد؛ ولی بنابر تعریف اسلام، دین همیشه یک چیز است و هرچه باشد، نام آن «اسلام» است، یعنی تسلیم قوانین الهی شدن، بنابراین حتی آیین ابراهیم و موسی و عیسی نیز اسلام نام دارد.

پس وقتی دین انعکاس حقایق پیدا و ناپیدای جهان هستی باشد، معنی هنر دینی نیز روشن می‌شود؛ زیرا هنرمند با شعور ناخودآگاه خود به ملکوت جهان سفر می‌کند و ارمغان و دستاوردی که از این سیر و سفر خود می‌آورد، هنر نامیده می‌شود؛ هنری که پرده از رازهای مقدس جهان قدس و عظمت برمی‌دارد و قدسی است. هنر وقتی دینی است که واقعی باشد و از واقعیات جهان غیب الهام بگیرد و البته این در جایی است که هنرمند انسانی باشد با نگاه کیهان شکاف و با جهان‌بینی و سلوک دینی به دنبال الهام. روح هنرمند مانند آن جام است که در این بیت آمده است:

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

در این بین، شاید اشکالی نداشته باشد که بگوییم با وجود این تعریف و برداشت از هنر که شکلی خاص از هنر را تعریف می‌کند، هنر به معنای اعم هم داشته باشیم؛ یعنی برای هنر دو تعریف بیاوریم: یکی هنر عام، همان که امروز مردم دنیا به آن هنر می‌گویند و تا حدودی شباهت و نزدیکی بسیار با مهارت دارد و حتی گاهی تسامحاً هنر و کالت، هنر قضاوت، هنر معلمی، هنر فروشندگی و مانند اینها نیز گفته می‌شود؛ و دیگر هنر به معنای خاص که باید در آن پیامی نهفته باشد؛ آن هم نه پیامی حیوانی و ناسوتی یا ابلهانه، بلکه پیامی از غیب؛ خبر از چیزی که در دسترس همه کس نیست و هر کسی آن را نمی‌داند؛ بینشی که مخصوص هنرمند باشد و مقام معنوی هنرمند را بالا ببرد.

در این هنر که از ملکوت به دل هنرمند می‌افتد، یک سرّ یا حلقه واسطه‌ای هست که نباید از نظردور بداریم و آن «زیبایی و جمال» است. سرّ جمال است که تارهای ذهن هنرمند را به ارتعاش درمی‌آورد و آن را به هر شکلی که بتواند، نمایان می‌سازد و اگر زیبایی در جهان نمی‌بود، هنر هم نبود. در دعای سحرهای ماه رمضان، یکی از اوصاف دل‌انگیر خداوند ـ عز و جل ـ جمال اوست و در دعا می‌گوییم: «خداوندا، از زیبایی‌ات، زیباترین‌ها را می‌خواهم، اگرچه همه جلوه‌های تو زیباست…»

می‌دانیم هر جا جمال باشد، عشق هم هست و عشق و عبودیت و پرستش خداوند متعال هم از همین جا سرچشمه می‌گیرد. به این پدیده از دو راه می‌نگرند: فلسفه و عرفان. این هر دو خاستگاه اصلی هنر را عشق می‌دانند، ولی تعبیرشان با هم فرق دارد؛ معنای عشق در فلسفه عبارت است از علاقه و دلبستگی انسان به زیبایی و میل و کشش او به سوی چیزی که آن را نداشته باشد، که از آن به «کمال» تعبیر می‌کنند. روح انسان می‌خواهد همواره خود را کامل کند و زیبایی جاذبه‌ای است برای رسیدن به کمال. در این دیدگاه فلسفی، هر معلول به علت خود نیازمند است و از آن مایه می‌گیرد، لذا به آن عشق می‌ورزد. فرمول علمی و استدلالی فلسفه این است که جهان بر پایه علت و معلول (و صانع و مصنوع و خالق و مخلوق) بنا شده است و خداوند بزرگ آفریدگار کل علتها و معلولها و خود او علت علتهاست.

علت و معلول پلکانی است که از بالا نزول می‌کند تا به ما می‌رسد و برای رسیدن به مبدأ موجودات نیز عقل و روح انسان باید همین پلکان را بپیماید تا به علت نخستین برسد. به قول ملاصدرا بین مادیات و غیرمادیات یا مجردات رابطه‌ای مودت‌آمیز هست؛ زیرا غیرمادی‌ها کامل‌تر و زیباترند و به دلربایی انسان مادی می‌پردازند و او را شیفته خود می‌کنند. مجردات که از آنها به نفوس و عقول تعبیر می‌شود، گهگاه پرده از رخسار خود برمی‌دارند و گوشه‌ای از زیبایی پنهان طبیعت را به هنرمند می‌نمایانند.

پری رو تاب مستوری ندارد چو در بندی، ز روزن سر برآرد

فلاسفه می‌گویند: «الاشتیاق و المیل من فقدان الکمال و لذلک کان العشق ساریاً فی جمیع الموجودات».

همه هستند سرگردان چو پرگار پدید آرندة خود را طلبکار

پس علتها، چون منشأ وجود و سبب هستی‌اند، دارای جمال نیز هستند و هرچه علت کامل‌تر و بالاتر باشد، درجة وجودی قوی‌تر و در نتیجه زیبایی و دلفریبی بیشتری دارد. رابطه وجود با زیبایی را ازاینجا می‌توان فهمید که وقتی عیب و زشتی را تحلیل فلسفی بکنیم، می‌بینیم که زشتی در واقع به فقدان و کمبود و نبود برخی اوصاف و امتیازات و زیباییها برمی‌گردد. هرچه وجود در موجود بیشتر و قویتر باشد، آن موجود نورانی‌تر و زیباتر است و فلاسفة باستانی ایران، «وجود» را با «نور» برابر می‌دانستند و برعکس، هرچه زشت و عیبناک باشد، فاقد وجود یا بخشی از وجود است. و هستی مطلق و کامل‌ترین وجودها، یعنی خدا، هم علت علتهاست و هم زیباترین زیبایان؛ بنابراین معشوق همة معشوقها و عاشقهاست و همه عشقها به وی برمی‌گردد.

عشقها گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان شه رهبر است

در فلسفه بحثی هست به نام «سریان العشق فی‌الموجودات»؛ می‌گوید اساساً جهان سرشار از عشق و شیفتگی است. تعبیر فیزیکی این عشق جهانگیر، کلمه «جاذبه» است که مخصوص ماده فیزیکی است؛ ولی در جهان ارواح و نفوس، قانون عشق حکومت می‌کند و روح حساس هنرمند به سائقه همین نیروست که به دنبال زیبایی می‌گردد و به شکار آن می‌پردازد و آن را با زبان خود و با زبان بی‌زبانی بیان می‌کند و بیان او خواسته یا ناخواسته در دل می‌نشیند. البته باید چند نکته از نظر دور نماند: یکی آنکه اصولاً هنرمند باید دل مشتاق و روح حساس داشته باشد.

عند هبوب النّاشرات علَی الحمی تمیلُ غضونُ البان لا الحجرُ الصّلد

یعنی: «در مقابل نسیم، همواره شاخه‌های نازکند که به حرکت درمی‌آیند و می‌لرزند نه سنگها و صخره‌ها.»نکته دیگر آنکه این سلوک عاشقانه و زیبایی پرستانه هنرمند، دائمی نیست، بلکه مانند جهیدن برق آسمانی است.

بگفت: احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است

ابن سینا در «اشارات» می‌گوید: هنگامی که حواس پنجگانه آرام گیرند، روح آدمی فرصت می‌یابد که به سوی غیب مقدس روی کند و از آن جهان پرنگار، نقشی در دل بگیرد و از راه تخیل آنچه را که دیده و یافته، به حواس خود بدهد و به صورت هنر یا ارمغان غیب به مردم بنمایاند.

هنرمند آن روح حساس و شیفته کمال است که با سلوک و راهنوردی عاشقانه ناقص به سوی کمال و عاشق به سوی زیبایی، به مقام قدسی جمال می‌رود و در بازگشت خود ارمغانی در دل با خود می‌آورد و چون نمی‌‌تواند آن را صریح بیان کند، به رمز و نماد متوسل می‌شود. اگر شاعر است،‌ به استعاره و تشبیه می‌پردازد و اگر موسیقیدان است،‌ آن را در پرده و مقامی خاص می‌نوازد و اگر صورتگر است، به چهره‌پردازی می‌رود تا در لابلای آن رمزها و تشبیه‌ها راز دل را پنهان سازد. این سلوک هنرمند دارای دوبخش یا دو سفر است؛ یک سفر رفت است به سوی وجود و زیبایی؛ یعنی عاشق شدن و شیفتگی، سفر دیگر بازگشت است همراه پیامی رمزگونه. پس در نظر فلسفه هنر از آنجا سرچشمه می‌گیرد که وجود هستی کمال است و کمال، جمال و جمال عشق و شیدایی می‌آورد و شوق و شیفتگی هنرمند را به سوی آن همه زیبایی می‌برد و هنر را به وجود می‌آورد.

بینش دوم بینش عرفانی است. این مکتب پایه را بر اصل وجود گذاشته است و می‌گوید که جز یک وجود مطلق چیز دیگری وجود ندارد و هرآنچه به ظاهر دارای هستی است، سایه‌هایی از وجود و از برکات آن است. ذات مقدس خدا، حقیقت و اصل وجود است و همه هستی‌ها از او مایه می‌گیرد، بنابراین او اصل کمال و جمال و سرچشمه زیبایی‌است و چون زیبایی و عشق با هم ملازمه دارند و از هم جدا نمی‌شوند، سرچشمه جوشان عشق و عشق‌آفرینی نیز خود خداست. انسان تنها محرم عالم غیب است و می‌تواند به اندازه کوشش و شایستگی ذاتی و اکتسابی خود راز زیبایی را آشکار کند و از بالا به پایین و عالم خاک و میان مردم بیاورد. عرفا در سبب «انسان» نامیدن بشر گفته‌اند که انسان‌العین؛ یعنی انسان مردمک جهان است و انسان به یاری همان مردمک می‌بیند و «مشاهده» می‌کند، و می‌دانیم که نقطه اصلی بینایی، همان مردمک است. انسان کامل دیدگان جهان و مردمک آن است و رابط جهان با خداست؛ از این رو به انسان کامل «کَوْنِ جامع» نیز می‌گویند و در حدیث قدسی نیز آمده است: «کنتُ سمعه و بصره …» یعنی اینجا خداست که چشم و گوش انسان می‌شود. در عرفان برای وجود پنج پله گذاشته‌اند که به آن «حضرات خمس» یا جلوه‌های پنجگانه می‌گویند؛ اگر چه همین جلوه‌ها را می‌توان به صدها هزار جلوه تصویر کرد:

با صدهزار جلوه برون آمدی که من با صدهزار دیده تماشا کنم تو را

و در عبارات عرفا آمده است:‌‌ «المعشوق الحق متجلّ لعشاقه» و از این تجلی و پرده بیرون آمدن به «ظهور» تعبیر می‌کنند و یکی از نامهای خداوند «الظاهر» است و جلوه همان حرکت معنوی است: از الباطن به الظاهر، و رمز هستی جهان در همین حرکت و تجلی است و جمال مطلق در طبیعت ظاهر می‌شود. پله آخر حضرات پنجگانه، حضرت یا مقام «حس» است، و پیش از آن «عالم تخیل».

زیبای مطلق در هر یک از این مراحل یک درجه از زیبایی را منعکس می‌کند و هنرمند کسی است که روح لطیف و چشم تیزبینش، با چشم بسته، در فضای معنوی به درون تمامی موجودات می‌رود. هنری که از عشق به حقایق غیبی سرچشمه نگیرد، دارای نقش جاودان نخواهد شد و تنها یک سرگرمی است. از شاعرانی که از معشوقه‌های خود تعریف کرده‌اند، اثری باقی نمانده، ولی شاعرانی که پیامی معنوی و روحانی داشته‌اند، مانند مولوی، همواره جاویدند. البته گروهی از عرفا نیز لب فرو بسته و گفته‌اند: «آن را که خبر شد، خبری باز نیامد.» از آن نیرویی شگرف در خود ساخته‌اند و کارهای عجیبی از آنها سر زده است. گروهی هم مانند نی، به فغان آمده‌اند و دیدنیها را به هنر خود به دیگران نمایانده‌اند. اما هنوز این پرسش باقی است که چرا عارف یا هنرمند باید با رمز و نشانه پیام خود را برساند. پاسخها گوناگون است؛ یکی سبب آن را عجز از بیان صریح می‌داند و می‌گوید هنرمند مانند گنگ خواب دیده است، همان‌گونه که شمس می‌گفت:

من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

دیگری سبب آن را «غیرت عشق» می‌داند، یا ترس از محبوب و انتقام او، و بیم آن دارد که یا دستی از غیب بیاید و بر سینه‌اش بزند یا منصوروار او را به سر دار ببرند. اما مسلم است که «هنر صریح» بی‌معنی است و هنر اصلاً صریح نمی‌شود و خیال و روح حساس هنرمند، هر صریحی به رمز و اشاره تبدیل می‌گردد.به عبارت دیگر، وقتی از حضرات خمس الهامی به هنرمند و عارف بشود ـ و می‌دانیم که اصلاً هنر یک الهام است ـ هر غیبی که به مرحله شهود برسد رمزگونه می‌شود. می‌توانیم هنر واقعی را انعکاس و انتقال زیبایی‌های رازگونه جهان غیب و پنهان از مردم عادی بدانیم و به گونه‌ای رمزی تعریف کنیم و این همان تعریف هنر قدسی و دینی است. نتیجه آنکه هنر واقعی همان هنر دینی و قدسی است.در اینجا دو نکته دیگر هم به آن اضافه می‌کنم و آن اینکه هنر واقعی هم متعهد است و هم پویا و کارساز. امید آنکه بتوانیم هنر کارساز برگرفته از جهان غیب و عالم کبیر را به جامعه بیاموزیم؛ چرا که به نظر می‌رسد آینده از آن هنر قدسی است. دنیای امروز از هنر مادی خسته شده است و به همان نسبت به معنویت نزدیک می‌شود.

مربوطه به : مذهبیمقالات مذهبی

RSS

دیدگاه شما :